پا گذشاتن به یه دنیای جدید ، فرار کردن از این دنیای بغض آلود و سیاه به دنیایی که ساخته ی ذهن و قلب خودته...

توو این دنیای جدیده من عشق یه چیزه ، هدف یه چیزه ، و اصلا زندگی فقط و فقط برای یک چیزه... خدا.

خدایی که ما آدمارو خوب میشناسه ، میدونه ماها چقد قدر نشناس و حریص هستیم ، اما با همه ی اینا باز دوباره قلقلکمون میده تا شاید ، شاید بازم برگردیم به همون دنیایی که اون دوست داره.

توو این دنیای جدید ، تو با انجام ندادن ها لذت می بری ، تو با نگاه نکردن ها لذت می بری ، تو این بار به جای خنده ها با گریه کردن ها به اوج می رسی ، و تو لمس می کنی ، با تمام وجود ، زیبایی و رحمت خدایی رو که در ذهن خودت به اون پر و بال دادی..

چقدر قشنگه ، قشنگ اما توصیف نشدنی ، تو در مقابل یه چیزی ، یه کسی ، زانو زدی که تمام این هستی بی پایان رو آفریده ، یعنی من اصلا دیده میشم توو این کائنات و هستی؟ من هیچی نیستم.. اما تو ، تو من رو عاشقانه نگاه می کنی ، و عاشقانه من کوچک رو دوست داری..

ای خدا ، ای خدای آسمون ها ، من پر از حس و غرورم ، معشوقی پیدا کردم که عظمت و بزرگیش وصف نشدنیه و عاشق تر از هر عاشق به حرف معشوق خودش گوش میده. یادم نرفته روزایی رو که چه حقیر بودم بی تو.. ای بزرگی که هیچ کس با تو حقیر و کوچک نیست.

دستام رو باز می کنم سمت آسمون ، دور تا دور می چرخم و نگاه می کنم ، هیچ جا ، هیچ جا خالی از تو نیست. چشمام از این همه گشتن خسته و درمونده میشه. این بار چشمانم رو می بندم و تو را در درون خودم جستجو می کنم. بی هیچ زحمت و خستگی تو را پیدا می کنم ، آسان تر از پیدا کردنت در آسمان ها و زمین.

و من بار دیگر به تو رسیدم...

 

                                                                                                          ۱۶ فروردین ۸۹