تبليغاتX
پیروان دوازده امام
بزن باران خدا بازیچه ای شد که با آن کسب ننگ و نام کردند...
 

 

یعقوب از فراغ یوسف گریه کرد...

گریه کرد و گریه کرد...

جمعه ها گذشت ، ماه ها گذشت و سالها در انتظار...

میگن بزرگترین درد واسه یه عاشق انتظاره...

انتظار برای دیدن معشوق ،

 برای دیدن معشوق...

چرا دوریه یوسف هیچ وقت واسه یعغوب عادی نشد؟

رسیدن به معشوق به قیمت از دست دادن نور چشم؟

                              

                                  

عشق یعنی گریه های منتظر .. عشق یعنی انتظار منتظر

 

 

 

 

 

و یوسف بازگشت...

 یوسف به جمعی بازگشت که یوسف رو سالها پیش در خیال خود خاک کرده بودند..

و برای آرامش وجدان خود هر جمعه برای او نذری ادا می کردند..

 اما یوسفه کنعان آنقدر کریم بود که هیچ کس رو نکوهش کرد..

 

چقدر زیبا بود لحظه ی تبدیل شدن رویای یعغوب به حقیقت ، و چه تلخ بود باوره حقیقت برای برادران یوسف...

برادرانی که خود یوسف را به خیال خود کشته بودند ، برادرانی که خود حقیقت را بهتر از هر کسی میدانستند...

 

و حالا یوسف زهرا؟...

آسمان دل های منتظران یوسف زهرا آنقدر ابریست که هیچ آفتابی از پشت آن نمی تابد..

 

او را متهم کردند ، او را به غیبت طولانی متهم کردند...

یوسفه ذهن خود را جای گزین یوسف زهرا کردند..

و یوسف زهرا از ذهن ها پاک شد ، و چه راحت فراموش شد..

یوسف زهرا بازیچه ی دست و خیال برادران خود شد..

هرکس برایش جلوه ای خیالی ترسیم کرد...

 یک نفر او را مرده پنداشت..

یک نفر او را براورده کننده ی آرزو های خود..

و یک نفر ، او را شخصی  خیالی و به دنیا نیامده پنداشت...

یوسف زهرا کی بر تخت پادشاهی خواهی نشست؟

تا کی بر برادران خود ناشناس خواهی ماند؟

آیا یوسف زهرا هم از تقصیر کنعانیان خواهد گذشت؟ یوسف زهرا هم بر برادران خود کریمانه ظهور خواهد کرد؟

و چه معلمی بهتر از یعغوب؟ یعغوبی که درس عاشقی را برای منتظران یوسف تمام کرد..

یعغوب پیامبر گرچه یوسف را ندید ، اما نوازش دست های او را بر چشمان تر شده ی خود حس کرد و آرام گرفت...

به جمعه های سپری شده فکر می کنم... و در تنهایی خود با اشک ذوق زمزمه می کنم..

تو خواهی آمد...                       

                                                                                                       20 مرداد 87

                                                          

میلاد مهدی موعود مبارک

  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 15:24  توسط حمید م | 
 

میگن خدا افرادی رو که غرورشونو میشکونه خیلی دوست داره ، چون غرور و تکبر بارز ترین ویژگی شیطانه ، و خدا نمیخواد مخلوقش این خصلت رو از شیطان بگیره. اگه یه جایی ، یه زمانی ، غرورت شیکست ، غصه نخور ، شاید به ظاهر فکر کنی زمین خوردی ، اما در اصل خدا دستتو گرفته و از روو زمین بلندت کرده. هر عملی ، هر حرفی ، هر حرکتی یه پشت صحنه ای داره که بقیه ازش بی خبرن ، مثلا ممکنه هدف من از این صحبت ها فقط مطرح کردن خودم و یا جلب توجه باشه ، ولی اینو کسی نمیدونه ، اتفاقات و داستان هایی هم که توو زندگی ما از طرف خدا میوفته عین همین موضوعه. بعضی وقتا خدا خوشی های مارو ازمون میگیره تا خوب شیم ، آخه میدونید که؟ ما اومدیم اینجا که خوب باشیم ، نه خوش !. یه روزی پیامبر در راه مسجد میرفته ، بچه ها به پیامبر اصرار میکنن که باهاشون بازی کنه ، پیامبر شروع میکنه به بازی با بچه ها ، یه مدتی که میگذره یکی از اصحاب میاد تا ببینه چرا پیامبر دیر کرده ، حضرت به شخص میگه ، چند تا گردو واسه من تهیه کن تا بدم به بچه ها و سرشون گرم شه و ما هم به مسجدمون برسیم. خلاصه حضرت چند تا گردو میندازه زمین و بچه ها میرن دنبال گردو بازی ! . در راه مسجد پیامبر به شوخی و به زبون خودمون به همراهش میگه : دیدی چطوری پیامبر خدا رو با چند تا گردو عوض کردن؟!!

توو این دنیا هم ، خدا خودش به ما خوشی میده تا ببینه ما به چه قیمتی خوشی ها رو با خوبی ها عوض میکنیم ، اگه میخوای خوب باشی باید خوشی هاتو رها کنی ، مثل آدمی که سرما خورده ، خربزه خیلی براش خوشه ، اما اصلا براش خوب نیست! ، آمپول براش اصلا خوش نیست ولی براش خوبه!... چقدر زیبا توصیف میکنه این انسان ها رو :

همین کسانند که ضلالت را به بهای هدایت ، و عذاب را در ازای آمرزش خریدند.

پس چه صبورند بر آتش!                   " بقره ، آیه ی 175 "

خیلیا توو این دنیا میرن دنبال گردو بازی ، اما خدا انقدر دوسشون داره ، که طاقت نمیاره و گردو هاشونو ازشون میگیره تا دوباره برگردند سمت خودش. توو سوره ی حدید ، خدا ، هم خیلی قشنگ به بنده هاش دلداری میده ، یعنی اونایی که گردو هاشونو ازشون گرفته ، و هم یه تلنگری به کسایی میزنه که هنوز گردو دستشونه ، خیلی آدمو آروم میکنه این دو تا آیه :

آیه ی 22 : هیچ مصیبتی نه در زمین و نه در جانتان روی ندهد مگر پیش از آنکه آنرا پدید آوردیم در کتابی ثبت است. همانا این کار بر خدا آسان است... آیه ی 23 : تا بر آنچه از دست شما رفته است اندوه نخورید و بدانچه به شما داده سرمست نباشید ، و خدا هیچ خود خواه فخر فروشی را دوست نمی دارد.

خلاصه اینکه ، این حرف هارو زدم تا آخرش اینو بگم : یه نگاه به خودت بنداز ، ببین چند وقته داری گردو بازی میکنی ! ، اگه خودت قدرت و دله دور انداختنشونو نداری پس دعا کن خدا ازت بگیرتشون...

 یا حق...   ۱۰/۷/۱۳۸۶

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 16:8  توسط حمید م |